دل نوشته های من
زمان مرا در کتاب این زندگی عجیب و ترسناک نوشت. و اینک واژه ای هستم که به هیچ چیز دلالت نمی کند اما گاهی..بسیاری چیزهارا در بر می گیرد. در این روز از هر سال.. چه فکرها و خاطراتی که به روح من هجوم نمی آورد!…. در این روز..ذره های زندگی گذشته.. چون آیینه هایی کدر..در برابرم نمودار شد. مدتی در آینه ها نگاه کرده..جز تصاویر رنگ پریده و مرده سان سال ها و جز چین و چروک چهره ی سالخورده ی امیدهای بر باد رفته و رویاهای عمیق و طولانی چیزی ندیدم. و چون بار دیگر نگاه کردم..فقط چهره ی آرام و خموش خودرا دیدم به آن خیره شدم و جز غم در آن ندیدم. پی نوشت: شاید دیگر حتی کسی در یادش هم نمانده باشد که ۷ بهمن روز میلاد من بوده! فکر میکردم که می شود در سایه سارت آرمید ...غافل ازاینکه سایه ات سنگینی میکند روی شانه هایم ...کاش می شد بر خیزم و به آرامی ترکت گویم ...کاش درختی تنومند بودی که سایه اش را بی منت بر همگان روا می دارد ....! پی نوشت: بزرگترین خطایش این است که می پندارد من برای همیشه صبور خواهم مانم...! دنیا را که بغل گرفتیم گفتیم امن است کاری باما ندارد بیدار که شدیم دیدیم که ابستن تمام دردها شده ایم!!!!!!! دعــــــای بــــاران چــــرا....!؟!دعــــای عشــــق بخــــوان...این روزها دلـــــها تشـــنه ترند تا زمیــــن... غم است یا باران که آرام می بارد ؟ آن چه را که مدام است سزاوار پرس و جو نیست . دلتنگی است که مدام است و مدام هست .
خــــــدایــــا کمی عشـــــق ببــــار!

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
| Design By : Night Melody |


